تبليغاتX
اورانوس زمینی
دلم برا همتون تنگ شده ولی این مدت شدید مشغول بودم

ساعت شش صبح تا چهار عصر آزمایشگاهم

ساعت چهار تا هشت شب کلاس زبان میرم

خلاصه با این اوضاع و اوصاف ترافیک تا می رسم نه شب میشه و وقتی می رسم تنها چیزیو که می تونم شناسایی کنم تخت خوابه

خیلی شرایط سختیه خیلی زیاد

کار با یه دستگاهی که باید دماشو تا سیصد درجه ی سانتی گراد بالا ببری اونم در حضور سه تا گاز هوا و هلیوم و نتیروژن

وقتی روشنش می کنم اونقدر سلام و صلوات می فرستم که خودمم می مونم

خیلی می ترسم چون با کوچک ترین غفلتی ممکنه خدای ناکرده آزمایشگاه بره رو هوا

حالا من جهنم دستگاه های رو هوا رفته تا کی دوباره خریده شن؟!!!

خیلی باید مراقب باشم

خلاصه از این که نمیام فکر نکین فراموشتون کردم

نه دوستای گلم دلم برا همتون تنگ میشه ولی متاسفانه شاید تا مهر ماه که تاریخ دفاعمه ممکنه همین طوری باشم

نوشته شده توسط اورانوس در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 18:49 | لینک ثابت |

خطاب به اون احمقی که خودش بهتر می دونه کیو میگم

خیلی خیلی بچه ای! حالا که دیدی در مقابل تهدیدات کم نیاوردم آخه مگه دلت درد می کرد که آی منو هک کردی خیلی نامردی خیلی زیاد چون من مقصر نبودم من فقط نخواستم باهات باشم و نمی تونستم اونی که تو می خوای باشم و فکرم نمی کنم این جرم باشه

باشه حالا که وارد گود شدی بچرخ تا بچرخم فقط باید بهت بگم با بد کسی درافتادی دست تو لونه زنبور کردی و حالا هم باید منتظر عواقبش باشی

 

نوشته شده توسط اورانوس در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 12:58 | لینک ثابت |

به راحتی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد ولی به سختی می شه در قلب او جایی پیدا کرد.
به راحتی میشه در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد ولی به سختی می شه اشتباهات خود را پیدا کرد
.
به راحتی میشه بدون فکر کردن حرف زد ولی به سختی می شه زبان را کنترل کرد
.
به راحتی میشه کسی را که دوستش داریم از خود برنجانیم ولی به سختی می شه این رنجش را جبران کنیم
.
به راحتی میشه کسی را بخشید ولی به سختی می شه از کسی تقاضای بخشش کرد
.
به راحتی میشه قانون را تصویب کرد ولی به سختی می شه به آن ها عمل کرد
.
به راحتی میشه به رویاها فکر کرد ولی به سختی می شه برای بدست آوردن یک رویا جنگید
.
به راحتی میشه هر روز از زندگی لذت برد ولی به سختی می شه به زندگی ارزش واقعی داد
.
به راحتی میشه به کسی قول داد ولی به سختی می شه به آن قول عمل کرد
.
به راحتی میشه دوست داشتن را بر زبان آورد ولی به سختی می شه آنرا نشان داد

به راحتی میشه اشتباه کرد  ولی به سختی می شه از آن اشتباه درس گرفت.
به راحتی میشه گرفت ولی به سختی می شه بخشش کرد
.
به راحتی میشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد ولی به سختی می شه به آن معنا بخشید
.
و در آخر
:
به راحتی میشه این متن را خوند ولی به سختی می شه به آن عمل کرد...

نوشته شده توسط اورانوس در سه شنبه یازدهم تیر 1387 ساعت 23:3 | لینک ثابت |

دیگه واقعاْ خسته شدم...

آخه یکی نیست به این آدمای بیکار بگه من که کار به کار کسی ندارم چرا باید انقدر زیر ذره بین باشم؟

من که عین بچه های پخمه ی بی زبون سرمو می ندازم پایین میام و میرم چرا باید همه سعی در شناسایی من کنن؟

بابا به خدا من با این قیافه ی عادیم که اصلنم تابلو نیستم و کار به کار هیچ کیم ندارم و صبح ساعت شش بیدار میشم میرم آزمایشگاه ساعت پنج یا شش غروب برمی گردم و از شدت خستگی نمی فهمم چه جوری رسیدم و همین که می رسم جنازه میشم چرا باید همه سعی در لو دادن من و ویژگیام کنن و تو این کار از هم سبقت می گیرن؟

بابا به خدا دل من مرد خودتونم بکشین آسمون برین برگردین زمین من همینم که هستم و دیگه هم هیچ کی نمی تونه دلمو زنده کنه از همین جا به همتون میگم می خواین دانشجوی دکترا که هیچ چی هیئت علمیم باشین به من ربطی نداره من نمی تونم...

آخه کجای دنیا شنیدین مرده زنده شده؟!!!

پس انتظار نداشته باشین دل مرده ی من دوباره زنده شه

این حرفارو می خوام برا اونایی بزنم که از رفتار من برداشت بد می کنن:

همتون خوب گوش کنین اگه باهاتون سلام احوال پرسی گرم می کنم فکر نکنین دوطرفه است نه این رفتار من به حکم ادبه

از همین جا به همه ی اونایی که چه تو دانشکده چه محیط کار از رفتار گرم من برداشتای غیر عقلانی می کنن میگم که داداش برو خدا روزیتو یه جای دیگه بده...

نوشته شده توسط اورانوس در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 21:1 | لینک ثابت |
تابستون پارسال که منو به باد فحش و تهمت گرفتی و کتکم می زدی بلکه عشق کوروشو از سرم واکنی پیش خودم فکر می کردم مگه مادر نیستی؟ پس چرا احساس نداری؟ چرا عشق منو درک نمی کنی؟ و خیلی چراهای دیگه...

اون روزایی که منو از عشقم جدا کردی

اون روزا که همه ی یادگاری های دوستامو که از کلاس اول ابتدایی تا اون وقت گرفته بودم و خیلی دوسشون داشتم همرو پرپر کردی

اون روزا که خیلی راحت به عشقم توهین و نفرین می کردی

اون روزا که پول تو جیبیمو قطع کردی

اون روزا که حق دست زدن به هیچ وسیله ای حتی شخصیمو هم نداشتم

اون روزا که از ترست غذا نمی خوردم و خودمو تو اتاقم زندونی می کردم

اون روزا که گوشیمو ازم گرفتی

اون روزا که همه ی حریمارو شکستی

اون روزا که...

فکر می کردم هیچ وقت نمی بخشمت ولی حالا فکر می کنم خیلی برام عزیزی

هیچ کاریم برام نکرده باشی لااقل منو نه ماه با خودت حمل کردی دو سال شیر دادی مدرسه فرستادی و تا الان تحملم کردی و می کنی

همین کافیه تا یه عمر مدیونت باشم ولی چکار کنم که نمک نشناسم

وقتی به حرفایی که پیش خودم در مورد عظمتت زدم فکر می کنم از خودم شرمم میشه و نمی دونم شاید اگه یه روز به خاطر همه ی مهربونیات منو ببخشی آیا خدا منو می بخشه که به شخصیت مادرونت این جور بدبین شده بودم؟!!!

مادر نازنینم حتی اگه روزی صد بار منو از کوروشم جدا کنی برام خیلی عزیزی و با تموم وجودم روزتو تبریک میگم و امیدوارم یه روزی بتونم همه ی خوبیاتو جبران کنم.

نوشته شده توسط اورانوس در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 22:6 | لینک ثابت |

سلام زیباترین رویای زندگیم

دلم از دوریت خیلی تنگه ولی چاره ای نیست باید بسوزم و بسازم

بدون که با رفتنت شیرین ترین روزهای زندگیم به سر اومد...

عزیزم تولدت رو با دلی پر از عشق تبریک میگم

برات از خدا بهترین هارو آرزومندم.

خواهر کوچیکت

اورانوس

این متن اس ام اسی بود که بعد از پنج ماه بی خبری از عشق آسمونیم امروز براش فرستادم

از صبح که بیدار شدم چون می دونستم امروز براش اس ام اس میدم خیلی خوش حال بودم طوری که همه ی بچه ها شک کرده بودن که من چیزیم شده منم دل همرو می سوزوندم که امروز تولد عشقمه و می خوام براش اس ام اس بدم

آره امروز تولد عشقمه

عشقی که همه ی زندگیمو تحت ناثیر قرار داد

خیلی چیزا ازش یاد گرفتم

دوست داشتن، مهربونی، محبت، صداقت، پاک دلی،یه رنگی، صفا، عشق، صمیمیت، انسانیت و خیلی چیزای دیگه

اینارو برا تو نوشتم تنها عشق زندگیم:

نمی دونم چرا ولی این روزا بدجور دلم هواتو کرده انگار تازه از هم جدا شدیم خیلی سخته دیگه دارم می برم هرچند به رو خودم نمیارم ولی واقعاْ دارم خورد میشم کاش هیچ وقت اون روزی که برام تبدیل به خاطره بشی نمی رسید کاش همیشه می موندی کاش اگه قرار بود از هم جدا شیم عمرمم تموم می شد و نفس کشیدن برام بی معنی می شد عزیزم با رفتنت شور و نشاط و شادابی من رفت دیگه حتی خودمم به سختی لبخند رو لبامو می بینم بعضی وقتا خودمم تعجب می کنم که چرا این طوری شدم ولی خوب که فکر می کنم می بینم حق دارم چون دیگه عامل همه ی خوبیام رفته و دلیلی برا خوشحال بودن ندارم

عزیزترینم از ته قلبم برات آرزوی موفقیت می کنم و حالا که من لایق خوبیات نبودم از خدا می خوام یکی که لایقت باشه نصیبت کنه     

نوشته شده توسط اورانوس در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 1:0 | لینک ثابت |

بعضی وقتا تو این فکرم که چقدر از زندگیم راضیم؟ آیا اگه برگردم همین میشم یا نه می خوام یه شخصیت دیگه بشم؟

خوب من از بودن خودم راضیم و جزء یکی دو مورد کوچیک درسی که الکی هدر دادم فکر کنم تو زندگیم وقت پِرت کم داشتم و همیشه کارامو با دقت انجام دادم

اینارو گفتم چون می خوام برم رو این نکته که از چیای زندگی راضیم و از چیاش ناراضی

منو دوست گلم نسیم به این بازی دعوت کرده

ازش تشکر می کنم و منم به نوبه ی خودم چند تا از دوستارو به بازی دعوت می کنم:

دوستای جدیدم زهره و سی سی ـ هم کلاسیم اعظم ـ نجمه جون و آقا پیمان

دوست داشتنی هام یا بهتر بگم امیدهای من برای زنده بودن و نفس کشیدن:

۱ـ بابارو به اندازه ی تموم هستی دوست دارم

۲ـ عشق آسمونیم که واقعاْ به آسمونا پر کشید ولی یاد و خاطرش تا ابد برام زنده است

۳ـ آشپزی و پخت و پز

۴ـ دانشگاه رازی که توش درس خوندم و بزرگ شدم و اونجا خیلی چیزا یاد گفتم

۵ـ مسافرتو خیلی دوست دارم و اگه یه زمانی مجبور شم از سفرام کم کنم حتماْ افسرده میشم

۶ـ عاشق لباس خریدنم و خیلی کم پیش میاد که بیرون برم و چیزی نخرم

۷ـ صدای قرآن عبدالباسط و اذان موذن زاده اشک شوق تو چشام جمع می کنه

۸ـ کتابای باستانی و کلاْ تاریخ ایران باستانو خیلی دوست دارم و تقریباْ اسم همه ی بزرگای اون دوره هارو حفظم

۹ـ موسیقی رو مخصوصاْ با صدای بانوی آواز ایران هایده خیلی خیلی دوست دارم

 ۱۰ـ از این که پول دار باشم بدم نمیاد و دوست دارم و حتماْ می خوام یه روزی استاد دانشگاه شم

اما اون چیزایی که ازشون بدم میاد:

۱ـ آدمای خودخواه و نامرد و بدجنس و فضول

۲ـ آدمای بی مسئولیت

۳ـ تنبلی

۴ـ از بوی عطر و ادوکلن و اسپری به شدت سردرد می گیرم و به همین دلیل خیلی به آدمایی که مصرف این موادشون بالاست نزدیک نمیشم

۵ـ طلا 

۶ـ بوی حلال های آلی

۷ـ راه رفتن تو خیابون انقلاب تهران

۸ـ رفتن به بیمارستان و مریض داری 

۹ـ دیدن قیافه های خیلی جیغ و تابلو

۱۰ـ این که آدما حرمت مکانای عمومیو بشکنن

نوشته شده توسط اورانوس در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 0:6 | لینک ثابت |

تقدیم به یه دوست عزیز که خواسته یا ناخواسته دلمو رنجوند

خیلی ناراحتم خیلی زیاد

از دست تو ناراحتم از دست تو که همه چیزو تصادفی جلوه میدی به منم حق بده

نمی خوام خیلی قضیرو باز کنم که لو بره ولی ازت خواهش می کنم برو چون آب رفته به جوی برنمی گرده

کاش معنی این حرفمو کامل درک می کردی

شاید این مدت برات دوست خوبی نبودم

شاید بگی زیادی سخت می گیرم

شاید بگی سوء تفاهم پیش اومده

و خیلی شایدهای دیگه....

ولی اصلاْ برام مهم نیست چون نمی خوام حتی یه کلمه ی دیگه هم بشنوم

فقط ازت خواهش می کنم برو و دیگه هم برنگرد و سعی در توجیه کردن من نکن

چون از نظر من هیچ توجیهی قابل قبول نیست

نوشته شده توسط اورانوس در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 21:30 | لینک ثابت |

یک با یک برابر نیست 

معلم پای تخته داد می‌زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی‌ها،

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد

برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان،

تساوی های جبری رانشان می داد

خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخاست،

همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود ؟

وان سیه چرده که می نالید، پایین بود ؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست...


شعر : خسرو...
نوشته شده توسط اورانوس در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 10:25 | لینک ثابت |
دیگه خسته شدم پایان نامه به اندازه چند سال پیرترم کرد
 دیگه پیش هیچ کیم درد دل نمی کنم و تو خودم یا وبلاگم می ریزم
 دفعه های قبل پیش هر کی می رفتم می گفت اشکال نداره خدا بزرگه درست میشه می خوام از همین جا به همه ی دوستایی که یه جورایی امید واهی بهم می دادن بگم بابا من منگنز نیستم که پنج تا ظرفیت داشته باشم نمیگم گاز نجیبم و بی ظرفیتم ولی خوب بذارین لااقل مس یا کروم باشم و با دو ظرفیت زندگی کنم و از من نخواین کروم یا منگنز باشم
 امروز خیلی روز سنگینی بود روزی که کاخ تازه ساز آرزوهام با خاک یکسان شد
 تقریباْ دو هفته پیش که کروماتوگرامارو از آقای ایکس که دو میلیون تومان پول از دکی بابتشون گرفته بود گرفتم یهو موندم
دکی جون اینا چیه؟
خوبن
پیش خودم گفتم شاید شکلشون به هم ریخته و جوابا درسته
اومدم و شروع کردم سطح زیر پیکارو محاسبه کردم دیدم عددا قروقاتی میشه به دکی زنگ زدم
محاسباتت اشتباهه
حتی یه ذره ام به کار اون شک نکرد
باشه فردا محاسباتو نشونتون میدم
فردای همون روز رفتم اتاقش و محاسباتو چک کرد و وقتی محاسباتمو درست دید گفت:
پس کامپیوتر سطح زیر پیکو اشتباه محاسبه کرده
بازم از نطر من توجیه شدنی نبود هرچی می گفتم دکی جون آقای ایکس اشتباه کرده
نه آقای ایکس هفت ساله گاز کروماتوگرافی کار می کنه و تو سازمان محیط زیست بهترین کارشناسم بوده
خلاصه این که حاضر نبود قبول کنه که شاید کار اون ایراد داره
منم این بار کروماتوگرامارو بردم به دکتر طالب پور که هیئت علمی دانشگاه خودمونه و به خانم نادری هیئت علمی دانشگاه شریف و به دکتر پرداختی رئیس آزمایشگاه دانشکده نشون دادم همشون ایرادای منو گرفتن بازم رفتم پیش دکی و گفتم دکی جون این طوری شده که این شد که یه کم شک کرد
دکی جون شما هیچ وقت حرف منو گوش نمی کنین و همیشه حرف حرف خودتونه
خشکش زد که من این جوری گفتم چون در هر شرایطی سعی می کنم احترامشو نگه دارم
نه دخترم باور کن این طوری نیست من هم برا خودت هم برا حرفات ارزش قائلم
و تا لحظه ای که اتاقش بودم سعی کرد یه جورایی به من بفهمونه که آره دوست دارم ولی من اونقدر عصبانی بودم که چرت و پرت می گفتم و در نهایت زدم زیر گریه و از اتاقش اومدم بیرون وقتی برگشتم از این که گریه کردم اصلاً ناراحت نبودم و به رو خودم نیاوردم اونم هیچ چی نگفت فقط دیگه آخر سر که می خواستم از اتاقش بیام بیرون گفت دخترم من یه حساب دیگه رو تو باز کرده بودم فکر می کردم خیلی صبور باشی
صبور؟!!! چرا باید این همه بدشانسی پشت بدشانسی بیاد؟ آخه چرا؟ من که کارامو دقیق انجام میدم پس چرا باید به این روز بیفتم؟ بعدم چطور صبور باشم وقتی دارم پنج ترمه میشم این همه زحمت کشیدم حالا پنج ترمه هم بشم خیلی بی انصافیه 
دخترم از نظر من کار تو قابل دفاع هست می تونی جمعش کنی و شهریور دفاع کنی
نه دکی جون نمی خوام سمبلش کنم
سمبل کاری نیست تو تا همین الانم خیلی کار کردی نیاز نیست عددای پایلوت 3 رو تو پایان نامت بیاری همون عددای پایلوت 2 رو گزارش کن و دفاع کن
نه من این همه زحمت نکشیدم که حالا نیمه ی راه جا بزنم من ادامه میدم مگر این که شما بگین بسه و پروندشو ناتموم ببندین
نه دخترم من که کوتاه نمیام و اگرم تو کنار بکشی ادامه میدم
و از اونجایی که فکر می کرد من به خاطر مقاله ی کار نمی خوام کنار بکشم گفت:
این قولم بهت میدم که اگه کار مقاله شد اسم تورم حتماً تو مقالش بیارم
نه آقای دکتر من که به خاطر مقاله نیست که می خوام ادامه بدم من نمی خوام کم بیارم و تا آخر کار هستم و امکان نداره کنار بکشم و...
خلاصه وقتی از اتاقش اومدم بیرون از شدت ناراحتی تا خوابگاه گریه کردم ولی چون نمی خواستم کسیو قاتی ناراحتیام کنم و باز بچه ها برام ترحم کنن قیافه ی عادی گرفتم و هیچ چی نگفتم ولی خوب از درون خیلی ناراحتم
دوستی گلم برام دعا کنین که بتونم با واقعیتای تلخی که سر راهم قرار می گیره کنار بیام
نوشته شده توسط اورانوس در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 ساعت 18:34 | لینک ثابت |

این چند روز تعطیلات شاید بار علمیش حداقل برا من یکی خیلی زیاد نبود و از پایان نامه در رفتم ولی خیلی چیزا به من یاد داد

دیشب بعد از این که از سایت رفتم اتاق دیدم بچه ها کلی خرید کردن و گفتن فردا ساعت شش صبح می خوایم بریم درکه کوه نوردی اول دو دل بودم برم یا بمونم درس بخونم ولی در نهایت پیش خودم گفتم تو این بیست و پنج سال عمرم خیلی درس خوندم و حالا باید یه کم استراحت کنم

تا حدودای ساعت دوازده آماده کردن وسایل فردا طول کشید و بعدش بچه ها خوابیدن ولی من اصلاْ خوابم نمیومد تصمیم گرفتم درس بخونم و تا حدودای ساعت دو و نیم درس خوندم 

شب قبلش هم چهار ساعت خوابیده بودم و دیشبم تا دیر وقت درس خونده بودم

تصور کنید صبح با چه وضعی بیدار شدم! ساعت پنج صبح که گوشیم زنگ زد با عصبانیت تموم بلندش کردم و گفتم خفه شو... و خاموشش کردم و بازم گرفتم خوابیدم ساعت پنج و نیم با امداد بچه ها از خواب بیدار شدم ولی از اون جایی که دیر بیدار شدم وقت نشد چای بخورم و چون به شدت به چای صبح معتادم حدودای ساعت شش و نیم سر دردم شروع شد و تا ساعت هشت  که برا صبحونه موندیم من سر درد داشتم و تقریباْ تا اون مسافتو بچه ها بوکسلم کرده بودن و هر چیم تیکه میومدن به رگ غیرتم بر نمی خورد و فقط به سر دردم فکر می کردم ولی بعد خوردن چای انگار تزریق کردم یا دوپینگ کردم یا هر چیز دیگه که اسمشو میذارید اون قدر تند می رفتم که هر چند دقیقه یه بار می موندم تا بچه ها برسن خلاصه تا ارتفاع حدود ۲۵۰۰ متری بالا رفتیم ساعت حدود ده بود و هوا به شدت گرم شد طوری که داد بچه ها دراومد و مجبور شدیم برگردیم جالب اینه که وقتی تصمیم گرفتیم برگردیم یه آقایی برگشته میگه آخه بچه مدرسه اییا چرا انقدر بالا اومدید؟ فکر نکردید تو کوه می مونید؟!!!

هیچ چی نگفتیم ولی از اونا که رد شدیم کلی خندیدیم چون تو اون جمع دوتامون ۲۵ ساله بودیم و دوتامون ۳۰ ساله.

حدود یه ساعت پایین اومدیم و برا ناهار موندیم من سریع از فرصت استفاده کردم و سرمو زیر روسریم کردم و خوابیدم یه ساعت بعد که بچه ها برا ناهار بیدارم کردن دیدم دوروورمون پر آدم شده در حالی که وقتی خوابیدم فقط ما اونجا بودیم

اول نفهمیدم چه خبره و بچه ها همش مشکوکانه می خندیدن البته اگه هم رفتار بچه ها نبود همه چیو خیلی زود می فهمیدم دست راستمون یه دختر و پسر و دست چپمون دوتا دختر و پسر بودن به قیافه هاشونم نمیومد خیلی بزرگ باشن ولی کارایی می کردن که ما که مطمئنم حداقل چهار پنج سالی از اونا بزرگ تریم شرممون میومد و درنهایت بلافاصله پس از خوردن ناهار وسایلمونو جمع کردیم با بلند شدن ما گروه دست چپی چنان هورایی کشیدن که تازه دوزاریمون افتاد که اینا به خاطر بودن ما اونجا خیلی پیش نرفتن و خلاصه خیلی ناراحت شدم که چرا جامعه ی ما که اسم اسلامی روشه باید به این روز بیفته اونم کیا؟ جوونا نه ببخشید نوجوونا...

خیلی ناراحت شدم ولی در راه برگشت فهمیدیم که ای دل غافل همه ی جای کوه همینه پشت هر صخره ای (که البته بعضیا که دیگه خیلی این کاره بودن کنار جاده) جفت جفت مشغول بودن

به فکر فرو رفتم که اینا در آینده چطور می خوان زندگی کنن و چه تضمینی هست که این طور دختر و پسرایی که الان این جورین یه روزی به زندگی آیندشون وفادار باشن...؟

نزدیکای کوه پایه که رسیدیم یه دختر و پسر که جلوی ما قدم ورمی داشتن دعواشون شد پسره داد می زد که تو بی خود می کنی وقتی داری با من راه میای با یه پسر نامحرم انقدر گرم می گیری و راحتی؟ بعدم با دو تا از انگشتای دست راستش به سمت چشای دختره نشونه رفت و دختره هم جا خالی داد و خلاصه حدود یه ساعت با فاصله ی نیم متری از هم همدیگرو تحقیر می کردن بعد ساکت شدن و دوباره به هم نزدیک شدن و شروع کردن به با هم راه رفتن یکی از بچه ها گفت: ساکت شدن. منم که به خاطر چیزایی که دیده بودم عصبانی بودم گفتم مثل سگ یه ساعت پارس کردن و حالا که خسته شدن و دیدن کسی محلشون نداد برگشتن سمت هم... که دختره برگشت یه نگاه خشم آلودی به من کرد و هنوز روشو برنگردونده بود که پسره هم نگام کرد ولی با دیدن ظاهرم هیچ چی نگفتن و به راهشون ادامه دادن شاید از رو ظاهرم گفتن با این تیپش ارزش دعوا نداره شایدم خدا منو دوست داشت و نخواست باهاشون دربیفتم

ولی بعد از حرفی که زدم پشیمون شدم البته اون لحظه فقط از این ناراحت بودم که چرا حرمت مکانای عمومیو رعایت نمی کنن و هر غلطی می خوان می کنن البته اگه هم حرفی می زدن می دونستم تو جوابشون چی بگم ولی خوب به خیر گذشت و از این که دهن به دهن این جور آدمایی نشدم خدارو شکر کردم

اما همش ذهنم مشغوله که چرا باید بین خیلی از جوونا و نوجوونای ما چیزی به اسم حیا وجود نداشته باشه و بی حیایی رو  برا خودشون کلاس بدونن و به اونایی که یه کوچولو به اعتقاداتشون پای بندن به چشم بی کلاس و دهاتی نگاه کنن؟!!!

فقط می تونم بگم: "واقعاْ متاسفم" 

نوشته شده توسط اورانوس در جمعه هفدهم خرداد 1387 ساعت 19:25 | لینک ثابت |

وای خدایا به خاطر همه ی چیزایی که به ما دادی مرسی و ازت ممنونیم

بعضی وقتا فراموش می کنیم که خدا چقدر دوستمون داره و چه نعمتای فراونی بهمون داده

امروز با دو تا از بچه ها رفتیم محوطه ی راه آهن دانشگاه (که یه جای خیلی خلوت و دنجه) شروع کردیم به چیدن توت و شاه توت تا جایی که معده هامون جا داشت خوردیم و بعد شروع کردیم به پر کردن چند تا پاکت فریزر که با خودمون برده بودیم و خلاصه دستامون زخم شد و لباسامونو حسابی خاکی کردیم و شده بودیم تریپ بچه تخسای شیطون که هیچ کی نمی تونه ادبشون کنه خودمونم باورمون نمی شد که بیست و پنج شش سال از سنمون گذشته

خلاصه این که بعضی وقتا که تو این همه نعمت غرق میشم یاد خدا و همه ی خوبیاش میفتم و به فکر میرم و به خاطر همه چیز خدارو شکر می کنم و یاد جمله ی معروف دکتر شریعتی میفتم که میگه:

"خدایا به داده و نداده و گرفته ات شکر

که داده ات نعمت است و نداده ات حکمت است و گرفته ات امتحان"

نوشته شده توسط اورانوس در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 18:31 | لینک ثابت |

خیلی از دستش ناراحت شدم یه اس ام اس سه صفحه ای براش نوشتم و ازش گله کردم برا چیزایی که فکر می کردم به عنوان یه دوست انتظار زیادی ازش نیست و حداقل چیزائیه که تو دوستیمون ازش می خوام

این جور وقتا بعضی از دوستا بر می گردن میگن انتظار بی جا نداشته باش ولی به نظر خودم انتظار بی جا نیست این که حداقل هارو از یه دوست به ظاهر صمیمی بخوای

هرجوری فکر می کنم توجیهی برا رفتارش پیدا نمی کنم

به خاطر یه قضیه ی دیگه که ازش دل خور شدم اس ام اس داد که ای شاء الله دفاعت جبران کنم ولی تصمیم گرفتم برا دفاعم دعوتش نکنم چون اگه به خاطر دفاعم تو گرمای شهریور پا شه بیاد تهران فردا یه جورایی مدیونش میشم و باید جبران کنم 

همین جوریشم تا حالا خیلی خوبیا در حقم کرده و من نمک نشناس نیستم که اون همه خویباشو ندیده بگیرم ولی مسئله اینه که خودش نخواست جبران کنم و با رفتارش منو از خودش دور کرد

فکر نمی کنم از من بالاتر باشه مثلاْ این که من یه آدم خیابونی باشم و اون یه شهر نشین اصیل یا این که من بی سواد و اون پروفسور...

حتی اگه هم این طوری باشه به نظرم آدم نباید خودشو برا کسی بگیره و باید با همه یه جورایی عادلانه برخورد کرد

می خوام بهش بگم آخه دوست بی انصاف برا هر کی برا منم منی که یادم نمیاد تو عمرم خودمو برا کسی گرفته باشم 

در هر صورت براش بهترین هارو آرزو می کنم ولی می دونم دیگه هیچ وقت سراغش نمیرم چون با رفتارش بدجور منو شکست...

نوشته شده توسط اورانوس در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 20:1 | لینک ثابت |

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته عمده تقسیم کرده است

 

 


آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند

 عمده آدمها . حضورشان مبتنی به فیزیک است . تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند . بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند

 

 

 آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند 

 مردگانی متحرک در جهان . خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشته اند . بی شخصیت اند و بی اعتبار . هرگز به چشم نمی آیند . مرده و زنده اشان یکی است

 

آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند

 آدمهای معتبر و با شخصیت . کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند . کسانی که هماره به خاطر ما می مانند . دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم


 

آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم هستند 

 شگفت انگیز ترین آدمها . در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم . اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم . باز می شناسیم . می فهمیم که آنان چه بودند . چه می گفتند و چه می خواستند . ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان . اما وقتی در برابرشان قرار می گیریم . قفل بر زبانمان می زنند . اختیار از ما سلب میشود . سکوت می کنیم و غرقه در حضور آنان مست می شویم . و درست در زمانی که می روند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم . شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد 


 
ما جزو کدامین دسته ایم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده توسط اورانوس در شنبه یازدهم خرداد 1387 ساعت 18:55 | لینک ثابت |
 
business article